يا امام رضا

ای بابا عجب ملت باحالی داريم ايميل بارون شديم ز بس پيام تسليت فرستادين عزيزان من
بابا من ناراحت نیستم به پیر به پیغمبر ناراحت که نیستم هیچ خوشحالم هم هستم هيچی کارم در اومد از فرذا بايد قرآن به دست بشينم پای کامپيوتر هی واستون قسم بخورم
از شما به خاطر همدردیتون ممنونم ولی خواهش ميکنم تو مشکل جديد کمکم کنيد
قربان همتون
من چند روزی کار داشتم فراوان
راستش داشتيم آش پشت پا می پختيم که پخش کنيم خونه در و همسايه
خلاصه یه ایل رو دعوت به همکاری کردیم بابت پختن و خوردن
ما از اونجائی که آشپز روزه دار بود نمی تونست طعم آش رو بچشه
هر روز آش ما يه طعم جديد داشت
مثل اینکه میخواد تست بزنه چشمشو می بست کشک و رشته ونمک اضافه میکرد
دیگه خدا بداد خورنده برسه
چون دیدیم خوردن این آش فقط مردم و راهی بیمارستان میکنه از پخش آش صرفنظر کردیم
واسه همين مجبور ميشديم فرداش يه آشپز جديد بياريم و اون آش رو خودمون بخوريم اين برنامه همچنان ادامه داره و من از بس آش خوردم شل و ول و از زندگی بیزار شدم
بابا من دیگه همه چی رو آش میبینم زندگی واسم نمونده
کلی اضافه وزن پیدا کردم شکم و زیر شکم آوردم
چشمام شده رنگ کشک. چشم این شکلی دیده بودید؟
گه خيلی راست ميگين و همدردين بيائن تو خوردن اين آشهای بی مزه کمکم کنيد
الان من موندم و چند تا دیگ آش
ی بار ديديم مادره نيست گفتيم بهترين فرصته که از دست اين بلای آسمونی راحت شيم
با مکافات ريختيم تو چند تا ظرف و زديم از خونه بيرون
چشمت روز بد نبينه
ی خرابه پيدا کرديم تا رفتيم خاليشون کنيم مامور شهرداری رسيد
اول زد تو گوشمون بعد هم به عنوان اختلال در نظم شهر گرفتن ما رو زنگ زديم واسه
پارتی که بيان ما رو در بيارن خلاصه با بدبختی و تعهد اينکه به مدت يک ماه
خيابونهای شهر رو جارو کنم اومديم بيرون
اين دفعه روش رو عوض کرده آش رو ريختم تو کيسه پلاستيکی
که از تو ماشين پرتشون کنم بيرون
آخراش بود داشت تمام ميشد
تو آينه نگاه کردم ديدم پشت سرم ماشين نيست
چشمتون روز بد نبينه همينکه انداختيمش بيرون يه صدائی اومد يه چيزی خورد به ماشين
بله عزيزان يه موتوری از بغل ماشين داشت رد ميشد خورده بود تو صورتش
منم که پياده شدم ببينم صدای چيه
گرفت ما رو تا ميخورديم زد
حالا منم موندم واین شهر خراب شدهکه باید هر روز جاروش کنیم
یه دست و یه پای شکسته و دو تا چشم از کاسه در اومده
حالا ميگين چی کار کنم
از اينجا هم نميتونم فرار کنم چون هر ۲ ساعت بايد برم به پاسگاه خودمو نشون بدم   
نویسنده : وروجک ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آذر ،۱۳۸۱
تگ ها :