خجالت

او مرا چنين ميخواست،
برهنه پيش او شتافتم
هميشه اينطور پيش او ميرفتم
با چشمان مملو از نياز نگاهم کرد
من هم نگاهش کردم
عرق از پيشانيم سرازير شد
سر را به زير انداختم
چون او هم برهنه بود
لحظه ای طول کشيد
مرا نزد خود خواند
چه سعادتی،چه حرارتی
دستش بعد از حرارت گونه هايم
بر سينه لختم لغزيد
و اطراف کمرم را
دستش پائين آمد،باز هم پائين تر
بالاخره در برابرش لغزيدم
که در آن صدها راز نهفته بود
زمزمه کرد بچرخ
چطور ميتوانستم نپذيرم
خواهشش را قبول کردم
بالاخره کارش تمام شد
با چشمان مملو از تشکر
از شرم سرخ شدم
و از پيش او برخواستم و تشکر کردم
چطور ميتوانستم تشکر نکنم
آخر او کيسه کش حمام بود   
نویسنده : وروجک ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :