وقتی بابا کوچک بود

قرار بود از طرف مدرسه بابا رو ببرند اردو
بچه های ۲ تا مدرسه رو به زور تو چهار تا اتوبوس
نشوندن که چه خبره می خواهيم بريم کاخ سعد آباد
بعد از رسيدن داشتيم اتاقها رو ورانداز می کرديم که تو اون همه تشکيلات چشم همه افتاد به فرشهای عريض و طويل که بچه ها ببينيد عجب فرش بزرگيه
ای شاه خدا چيکارت کنه چه جوری تنهايی رو اين فرش راه ميرفتی و از اين مزخرفات که چشمتون روز بد نبينه
يه دفه چند تا بازديد کننده ژاپني يا چينی چه ميدونم چشم بادومی از راه رسيدن که يکی داد زد
جوراباشونو جوراباشونو
۲ تا از اونها جورابهايي به پا داشتن که بابا تا اين سن ديگه از اون مدل نديد
جورابهاشون مثل دستکش که هر انگشت جداست هر انگشت پا هم جدا جدا بود
خلاصه ملت قيد بازديد رو زدن و افتادن دنبال ژاپنی ها
تصور کنيد حدود ۳۰۰ نفر هر جا اون بدبختها ميرفتن راه ميوفتادن پشت سرشون و فقط با انگشت پای اون بدبختها رو نشون ميدادند که بالاخره اونها هم فرار را بر قرار ترجيح دادند و در رفتنحالا حساب کنيد اونها چه برداشتی از اين موضوع ميکنندو چه ها تعريف کردند   
نویسنده : وروجک ; ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :