قرار

اين خانومها که تلفن مي زنند بابت آشنايي هر چي سوال کني شماره را از کجا گرفتن 80% که ميگن همينجوري با چشم بسته شماره گرفتن يعني خدا خواسته ما با هم آشنا بشيم هر چي فکر ميکنم عجب اقبالي دارم من که تا حالا لب دريا ميرفتم بايست يه سطل آب همرام ميبردم حالا مثل اينکه شانس به ما رو کرده بعد ميگم نه بابا حتما يکي داره سر به سرم ميزاره واسه همين شروع ميکنم به يه دستي زدن که بابا ما خودمون يه عمره تو لوله بخاري زندگي ميکنيم نمي خواد مارو سياه کني ومن خودم کارگردانمو همو رو .....که دختره هم متوسل ميشه به جون اينو اون چه ميدونم به جون مامانمو از اين جوناهي معروف و زبانزد که براي محکم کاري چند تا اسم امام هم مياره
اما 20% بقيه ميگن که آره داشتم واسه دختر خالم زنگ ميزدم اشتباهي افتاد رو خط شماکه باز هم بر ميگرده به همون شانس واقبال تازه اگه بخواد کلاس هم بزاره شروع ميکنه به انگليسي بلغور کردن که داشتم اونور آب تماس ميگرفتم خط تو خط شد بابا عجب کجا ميخواست زنگ بزنه کجا افتاد بيخود نيست روز جهاني مخابرات تبليغات چند متري ميزنه سر در وروديش که مخابرات عامل پيوند قلبها
خلاصه صحبتها و تلفنها ادامه پيدا ميکنه تا روز ملاقات:
دختر: من فقط امروزبعد از ظهر قبل از اينکه برم شنا ميتونم بيام
پسر : شنا زياد ميري
د : (با نازو عشوه) اين دختر عموم باعث شده هر روز ميرم بدنم آدابته شده به دريا
پ : پسره تو دلش ميگه معلوم نيست چقدر سياهه که مي خواد بندازه گردن دريا
د : خدا خفش کنه تموم بدنم برنزه شده خصوصا صورتم
پ: (حدس ميزدم)خب مثلا چه ساعتي مياي؟
د : ساعت 2 خوبه
پ : اي بابا چله تابستون ساعت 2 که از گرما ميميريم
د : من فقط امروز تنها ميرم
پ :خب بروشنا غروب داري بر ميگردي قرار ميزاريم
د : بعد از شنا نميشه
پ : چرا؟ (پيش خودش ميگه حتما آرايش و بتونه کاريهاش پاک ميشه) .. توهمين فکره که يهو ميشنوه
د : قربونت بشم مريم جون(با صداي آروم ميگه مامانم اومد پس ساعت 2 ) کاري نداري عزيزم
پ : (به من گفت عزيزم يا به مريم اه اين مامانش چه بي موقع اومد) الو الو
د : بهله
پ : با چي مياي ؟
د : با يه رنو مشکي تو با چي مياي؟
پ : با دوچرخه
خلاصه ساعت 2 آقا با دوچرخه ميره سر قرار در حالي که يه نفر هم با ماشين اسکورتش ميکنه
بعد از کلي عرق ريختن تو گرما يه رنو مشکي مياد پسره چشماشو گرد ميکنه يه آقايي سبيل کلفت توشه بعدي هم مياد ولي خبري نيست دوستش از راه ميرسه 2-3 تا بوق ميزنه که داره مياد
پسره يه چين به ابروهاش ميده بعد ساعتو نگاه نيکنه يعني دير کردي تو همين گربه کشي يهو چند تا ماشين از راه ميرسن مي افتند دنبال خانم که در بيابان لنگه کفش هم غنيمته اين موقع ظهر دختر کجا گير مياد موخشو بزنيمو...تو اين حال هوا که دختره هم مونده بچسبه به ماشين سوارا يا به اين آسوپاس که دو زاريه از راه رسيده ها ميوفته که اين دو تا با هم قرار دارند ميرن که پسره رو بترسونند ميره جلوش ميگه:
هي بچه اين موقع ظهر اينجا چيکار ميکني(پسره تو دلش غوغاست که ددم واي فکوفاميلاش رسيدند)جواب ميده به تو چه مگه مفتشي که گفته نگفته سه چهار تا آدم نره غول از ماشين پريدن بيرون پسره هم پا گذاشت به فرار و ميگفت خدا لعنتت کنه دختر با اون 2 کيلو آرايشت که ميترسي پاک بشه نزديک بود ما رو به کشتن بدي

  
نویسنده : وروجک ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :